وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت ميکند(بخوانيدوبحث کنيدانگاه قبول کنيد)
اساس حکمت، همراهي با حقّ است و فرمان بردن از حقدار . [امام علي عليه السلام]
السلام علی اصدقائی الاعراب ان تحبوا ان تستفادوا من المطالب علی لغة العربی فارجعوا الی العقل والعاقل العربی انا منتظراقدامکم
امام رضا علیه السلام به ابا صلت در آخرین جمعه ماه شعبان فرمودن زیاد این جمله را بگو:اللهم ان لم تکن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان فاغفر لنا فی ما بقی منه

سلام مي دونم خيلي ضايع است که بعده اين همه وقت اومد م حتي شما ها مي گين چه آدم پر رويي!!!!!!!


اما اين دفعه فقط يه     شعر آوردم درد دل       اسيدي    بخونين بسوزين برا خودتون لا اقل به فکر راه چاره با شين....


اي جماعت، چطوره حالات‌تون
قربون اون فهم و کمالات‌تون
گردنتون پيش کسي خم‌نشه
از سربنده، سايه‌تون کم‌نشه
راز و نياز و بندگي‌تون درست
حساب کتاب زندگي‌تون درست
بنده مي‌شم غلام دربست‌تون
پيش کسي دراز نشه دست‌تون
از لب‌تون خنده فراري نشه
خدا نکرده، اشکي جاري نشه
باز، يه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز
راست و حسيني‌ش، نمي‌دونم چرا
بيني و بيني‌ش، نمي‌دونم چرا
خلافامون از سراختلاف نيست
خلاف خلافه، توش خطا خلاف نيست
فرقي نداره ديگه شهر و روستا
حال نمي‌دن، مثل قديما، دوستا
شاپرک‌ها به نيش مجهز شدن
غريب گزا هم آشناگز شدن


تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»
ما مونديم و يه کوچه علي چپ
خورشيده مي‌نشست که ما پاشديم
رفتيم و گم شديم و پيدا شديم
رفتيم و چرخي دور ميدون زديم
ماه که در اومد، به بيابون زديم
آخ که بيابون چه شبايي داره
شب تو بيابون چه صفايي داره
شب تو بيابون خدا بساط کن
اون جا بشين با خودت اختلاط کن
دل که نلرزه، جز يه مشت گل نيست
دلي که توش غصه نباشه، دل نيست
اين در و اون در زدناش قشنگه
به سيم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود وغصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم
نصفه شبي،‌به کوه تکيه کردم
نشستم و تا صبح گريه کردم
سجل و مدرک نمي‌خواد که گريه
دستک و دنبک نمي‌خواد که گريه

رولب‌مون هميشه خنده پيداست
مي‌خنديم،‌اما دل‌مون کربلاست

ساعت الان حدود چهار و نيمه
غصه نخور دادش، خدا کريمه


شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دلشکسته، بش خرج نيست
شعر شکسته بسته، بش خرج نست
جيک‌جيک مستونم که بود برادر
فکر زمستونم نبود برادر
تا که ميفته دندون‌هاي شيري
روي سرت مي‌شينه برف پيري
کميسيون مرگ مي‌شه تشکيل
درو مي‌شن بزرگتراي فاميل
از جمع بچه‌ها، بيرون بايد رفت
مجلس ختم اين و اون بايد رفت
يه دفعه، همکلاسي‌ها پير مي‌شن
همبازي‌ها پير و زمين‌گير مي‌شن
الک دولک، الاکلنگ و تيشه
تو ذهن آدما عتيقه مي‌شه
لي‌لي و گرگم به هوا، دريغا
قايم باشک تو کوچه‌ها، دريغا
رمق نمونده تا بريم صبح زود
پياده تا امامزاده داود
بي‌حرمتي با معرفت درافتاد
يه باره نسل لوطي‌ها ورافتاد
توي تنور خونه‌ها کلوچه‌
بوي پياز داغ توي کوچه
چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت

سرزده آفتاب از پشت بوم
ما مونديم و يه قصه ناتموم


بازم همون دوره بي‌سواتي
قربون اون حرفاي عشق لاتي
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاک زيرپاتم»
قربون اون حافظ روي تاقچه
قربون حسن يوسف تو باغچه
قربون مردمي که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دوره تردماغي
قربون اون تصنيف کوچه‌باغي
قربون دوره‌اي که خوش‌بيني بود
تار سبيل‌ها چک تضميني بود


مرداي ناب و اهل دل نداره
شهري که بوي کاهگل نداره
بوي خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقيا و ياس و پيچک
بوي گلاب و بوي دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند
بوي خيار تازه،‌توي ايوون
تو سفره‌اي پر از پنير و ريحون
بوي سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوي خوش کتاب‌هاي کاهي
تو امتحان کتبي و شفاهي
قدم زدن تو مرز خواب و رؤيا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدايا!


آي جماعت، چطوره احوال‌تون؟
چي مونده از صفاي پارسال‌تون؟
نگين فلاني از لطيفه خسته است
خداگواهه من دلم شکسته است
با خنده شماس که جون مي‌گيرم
براي تک‌تک شما مي‌ميرم
حتي اگه فقير و بي‌پول باشيد
دلم مي‌خواد که شاد و شنگول باشيد
خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نيست؟
چي‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نيست؟
حرفهاي گريه‌دار نمي‌پسندين؟
مي‌خواين يه جوک بگم کمي بخندين؟


خوشا به حال اون که تو محله‌ش
هواي عاشقي زده به کله‌ش
کسي که قلبش اتصالي داره
مي‌دونه عاشقي چه حالي داره
با اين که سخته، بازدلنشينه
«تپش، تپش، واي‌از تپش» همينه
رد وبدل که شد نگاه اول
بيرون مياد از سينه آه اول
دل مي‌گه هرچي‌بش بگي فوتينا
خواب و خوراک و زندگي فوتينا
عاشق شدن شيدايي داره والا
«خاطرخواهي رسوايي داره» والا
وقتي طرف توکوچه پيدا مي‌شه
توي دلت يه باره غوغا مي‌شه
آرزوهات خيلي دورن انگاري
توي دلت، رخت مي‌شون انگاري
صداي قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت مي‌شنوه و مي‌خنده
دين و مرام و اعتقادت مي‌ره
اون که مي‌خواستي بگي، يادت مي‌ره
مي‌خواي بگي: «فدات بشم الهي»
مي‌گي که: «خيلي مونده تا سه‌راهي؟»
مي‌خواي بگي: «عاشقتم عزيزم»
مي‌گي که: «من عاعاعاعا، چيچيزم!»
مي‌خواي بگي: «بيام به خواستگاري؟»
مي‌گي: «هواي خوبي داره ساري»
کوزه ضربه ديده بي‌ترک نيست
حال طرف هم از تو بهترک نيست
مي‌خواد بگه، «برات مي‌ميرم اصغر!»
مي‌گه «تمنا مي‌کنم برادر!»
مي‌خواد بگه: «بيا به خواستگاريم»
مي‌گه که: «ما پلاک شصت وچاريم»


اول عشق و عاشقي نگاهه
نگاه مثل آب زيرکاهه
بين شماها عشقو مي‌شه فهميد
از تونگاها، عشقو مي‌شه‌ فهميد
عشق، اخوي، آتيش زيرديگه
نگاه آدم که دروغ نمي‌گه
نگاه مي‌گه: «عاشقتم به مولا
به قلب من خوش‌اومدي،‌بفرما»


حضور حضرت منيژه خاتون
چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟
براي اون دهان و چشم و ابرو
هميشه بنده بوده‌ام دعاگو
زبس که رفته عشق، توي قلبم
نوشتم اسمتونو روي قلبم
خداگواهه تا شما نيايين
از تو گلوم، غذا نمي‌ره پايين
شباهمه‌ش يادشما مي‌کنم
مي‌رم به آسمون نيگا مي‌کنم
شما رومثل ماه مي‌کشم‌ هي
شباهميشه آه مي‌کشم هي
کسي خبر نداره از قضايا
نه جي‌جي و نه مامي و نه پاپا
به جاي مارياکري و گوگوش
نوا رگريه‌دار مي‌کنم گوش
«قشنگترين پيرهنتو تنت کن
تاج سرسروري تو سرت کن
چشماتو مست کن همه‌جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من...»
دلم مي‌خواد که از سرمحبت
به عشق من بدين جواب مثبت
بگين بله وگرنه دلگير ميشم
تو زندگي دچار تأخير مي‌شم
اگرجواب نه بياد تو نامه‌ت
خلاصه قهر، قهر تا قيامت!
فداي اون که نه نمي‌گه مي‌شم
عاشق يک دختر ديگه مي‌شم
تو بي‌لياقتي اگر بگي نه
اند حماقتي اگر بگي نه
ببين تو آينه، آاخه اين چه ريخته؟
مثل تو صدتا توي کوچه ريخته!
تو خانمي؟ تو خوشگلي؟ چه حرفا...
حرف زيادنزن، برو بينيم باااا...

بشين عزيز، پرت و پلا نگو مرد!
اين مدلي نمي‌شه عاشقي کرد
تو هر دلي يه عشق، موندگاره
آدم که بيشتر از يه دل نداره
... درسته،‌ديگه توي شهر ما نيست
دلي که مثل کاروانسرا نيست
بازم همون دلاي بچگي‌مون
دلاي باصفاي بچگي‌مون
يه چيز مي‌گم، ايشالا دلخور نشين:
«قربون اون دلاي‌تک‌سرنشين!»



اين روزا عمر عاشقي دوروزه
ايشالا پير عاشقي بسوزه
بلا به دور از اين دلاي عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته، روي ميز من، يه پوشه
که اسم عشق‌هاي بنده توشه
زري، پري،‌سکينه، زهره، سارا
وجيهه و مليحه و ثريا
نگين و نازي و شهين و نسرين
مهين و مهري و پرند و پروين
چهارده فرشته و سه اختر
دوليلي و سه اشرف و دو آذر
سفيد و سبزه، گندمي و زاغي
بلوند و قهوه‌اي و پرکلاغي ...
هزار خانمند توي اين ليست
با عده‌اي که اسم‌شون يادم نيست!


گذشت دوره‌اي که ما يکي بود
خدا و عشق آدما يکي بود
نامه مجنون به حضور ليلي
مي‌رسه اينترنتي و ايميلي!
شيرين مي‌ره مي‌شينه پيش فرهاد
روي چمن تو پارک بهجت‌آباد
زلفاي رودابه ديگه بلند نيست
پله که هس، نيازي به کمند نيست
تو کوچه،‌غوغا مي‌کنند و دعوا
چهار تا يوسف سر يک زليخا!
نگاه عاشقانه بي‌فروغه
اگر مي‌گن: «عاشقتم»، دروغه
تو کوچه‌هاي غربي صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت
کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکي کنار چشمه؟
کجا شد اون به شونه تکيه کردن
کنار جوب آب، گريه کردن؟
دلاي بي‌افاده يادش به خير
دخترکاي ساده يادش به خير


من از رکود عشق در خروشم
اگر دروغ مي‌گم، بزن تو گوشم
تو قلب هيشکي عشق بي‌ريا نيست
حجب و حيا تو چشم آدمانيست
کشته دلبرند وارتباطش
فقط براي برخي از نکاطش!
پرنده پر، کلاغه پر، صفا پر
صداقت، از وجود آدما، پر
دلا، قسم بخور، اگر که مردي
که ديگه گرد عاشقي نگردي
ما توي صحبت رک و راستيم داداش
عشق اگه اينه، ما نخواستيم داداش
حال کذايي به شما ارزوني
عشق‌ريايي به شما ارزوني


زدم تو خال تون دوباره،‌ آخ‌جان!
حسابي حال تون گرفته شد، هان؟!
اينا که من مي‌گم همه‌ش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره
مهم فقط نحوه ارتباطه
اينه که اين قدر سرش بساطه
ناز و ادا هميشه بوده جونم
حجب و حيا هميشه بوده جونم
آدمو تو فکر خيال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن
وعده اين که: «من زن تو مي‌شم،
وصله چاک پيرهن تو مي‌شم».
حرفاي داغ و پخته و تنوري
چه از طريق نامه يا حضوري
هميشه بوده توي عشق، حاضر
همينه ديگه خب به قول شاعر:
«با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار وپيمون
که با من غمزده داشتي، رفتي»
تو کوچه تون بازمنو کاشتي، رفتي!
چقدر، مونده بي‌حساب و کتاب
نامه لاکتاب مون بي‌جواب
چقدر وعده‌هاي بي‌سرانجام
چقدر توي کوچه، عرض اندام
چقدر حرف‌هاي عاشقانه
چقدر آه و ناله شبانه
چقدر گريه‌هاي توي پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو
چقدر دزدکي سرک کشيدن
چقدر فحش و ناسزا شنيدن!
چقدر خواب‌هاي، خوب و شيرين
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرين!

خلاصه، عشق و عاشقي همين‌هاست
اما تو تعريفش هميشه دعواست
اگر دلت تپيد و لايق شدي
عزيز من، بدون که عاشق شدي!


شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هرچي مرده
قربون اون مرداي دل‌شکسته
قربون اون دستاي پينه‌بسته
مرداي ده، مرداي کاه و گندم
مرداي ده، مرداي خوان هشتم
مرداي پشت کوه، مثل خورشيد
تودلشون هزار جام جمشيد
مرداي سوخته زير هرم آفتاب
مرداي ناب و کم‌نظير و کم‌ياب
کيسه چپق‌ها به پرشالشون
لشکر بچه‌ها به دنبالشون
بيل و کلنگشون هميشه براق
قليونشون به راه، دماغشون چاق
صبح سحر پا مي‌شن از رختخواب
يکسره روپان تا غروب آفتاب
چارتاي رستمند به قدوقامت
هيکلشون توپ، تنشون سلامت
نبوده غيرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته روکلاشون
کلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بي‌ريا


مرداي نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم اين قبيله قهرن
مرداي اخم و طعنه بي‌دليل
مرداي سرشکسته زن ذليل
مرداي دکتراي حل جدول
مرداي نق‌نقوي لوس تنبل
لعنت و نفرين مي‌کنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پياده
مرداي خواب تو ساعت اداري
تازه دو ساعتم اضافه‌کاري
توي رگاشون مي‌کشه تنوره
تري‌گليسيريد و قند و اوره
انگار آتيش گرفته ترمه‌هاشون
هميشه تو همه سگرمه‌هاشون
به زيردست، ترشي و عبوسي
به منشي اداره چاپلوسي
براي جستن از مظان شک‌ها
دايره‌المعارف کلک‌ها
بچه به دنيا مي‌آرن با نذور
اغلبشون يه دونه اون‌هم به زور
پيش هم از عاطفه دم مي‌زنن
پشت سر اما واسه هم مي‌زنن
اينجا فقط مهم مقام و پسته
مرداي شهري کارشون درسته


مشتي حسن، حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟
مشتي حسن کافر و دهري شدي
اومدي از دهات و شهري شدي
اين چيه پاته؟ آخه گيوه‌هات کوش؟
کي گفته دمپايي صندل بپوش؟
اي شده از قاطر خود منصرف
نمره پيکان تو، تهران - الف
شد بدل از باغ و زمين سرکشي
شغل شريفت به مسافرکشي
گله رو که«هي» مي‌زدي، يادته؟
کوه و کمرني مي‌زدي، يادته؟
يادته اون سال که با مشتي شعبون
ماه صفر، راهي شدين خراسون
يادت مياد «ربابه»، دستش درست،
کنار چشمه، رخت‌ها تو مي‌شست
يادته دستاتو حنا مي‌ذاشتي
شب که مي‌شد،‌ درها رو وا مي‌ذاشتي
تو دهتون، سرقت و دزدي نبود
کار واسه همسايه، مزدي نبود
قبل شما، جن‌هاي طفل معصوم
صبح سحر، جمع مي‌شدن تو حموم
لنگ و قطيفه توي بقچه‌هاشون
نگاه آدما به سم پاشون!
]اصالتاً جناي ناموس‌پرست
به هيچ خانمي، نمي‌زدن دست
نه زن، سحر، بيرون خونه مي‌رفت
نه جن به حموم زنونه مي‌رفت
جن واسه خانم‌ها يه جور خيال بود
اونم که تازه، جن نبود و «آل» بود![



مشدي حسن چاي و سماورت کو؟
سيني با قالي و گلپرت کو؟
اي به فداي ريخت و شکل و تيپت
بوي چپق نمي‌ده عطر پيپت
مشدي حسن، قربون ميز و فايلت
قربون زنگ گوشي موبايلت
اون که دهاتي و نجيبه، مشدي
ميون شهريا غريبه، مشدي
چقدر خوبه چله زمستون
سنبل‌طيب و کاسني و سه‌پستون
کنج اتاق، يه جاي خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج
کرسي و چاي نبات و هورتش خوبه
خارش و خميازه و چرتش خوبه


عطر چلو که از خونه در مي‌رفت
تا هف تا کوچه اون طرف‌تر مي‌رفت
شيطونه وقتي رخنه تو دل مي‌کرد
بوي غذا روزه ‌رو باطل مي‌کرد
اون زمونا که نقل تربيت بود
آدم‌کشي يه جور معصيت بود
کسي، کسي رو سرسري نمي‌کشت
به خاطر دري وري نمي‌کشت
معني نداره توي عصر «سي‌دي»
بزرگ و کوچيکي و ريش‌سفيدي
پدر با ترس و لرز و با احتياط
مي‌کشه سيگارشو کنج حياط
پسر که بي‌شراب، تب مي‌کنه
بدون ترس و لرز،‌«حب» مي‌کنه
مادره با خفت و خونه‌داري
مي‌سازه اما دختره فراري
اگر ديدي دختره دست تکون داد
يه وقت بهت در باغ سبز نشون داد
بپا يه وقتي دست و پات شل نشه؟
پنالتي‌ش از صدقدمي گل نشه؟


فتنه و دعوا سرنونه مشدي
دوره آخرالزمونه مشدي...


مشدي حسن، مرد سياسي شدي
اهل اصول ديپلماسي شدي
سيورساتت شده بحث و تفسير
نقل و نباتت شده بحث و تفسير
با تقي و امير و سام و خسرو
تو تاکسي و تو ايستگاه مترو
تو هرکجا آدم زنده‌اي هست
يا محفل کسل‌کننده‌اي هست
بد به حفاظت و حراست مي‌گي
لم مي‌دي و نقل سياست مي‌گي
سيات خارجه و داخله
حکومت مدينه فاضله
نظم نوين و چالش رواندا
مخالفان دولت اوگاندا
روابط جديد مصر و سودان
کناره‌گيري اميرعمان
نرفته‌اي هنوز تا ورامين
کنايه مي‌زني به چين و ماچين
با چشم بسته، تير درمي‌کني
توهر چي اظهارنظر مي‌کني
از مد و سايز کفش آلن‌دلون
تا به گشادي شکاف ازن
هرچي که چشمت ديد و خواست،‌مي‌شي
يه روز «چپ»، يه روز «راست» مي‌شي
يه روز مشتت روهوا مي‌بري
براي لغو حکم آقاجري
يه روز مي‌گي که «والا اين کافره
د يالا زودتر بکشيدش، بره»

يه روز فکر جنگ با جهاني
يه روز اهل بحث و گفتماني
عينهو رنگ چشم آبجي اقدس
حزب و گروه تو نشد مشخص
!


در پايان هم براتون فايل تصويري اين شعر رو البته به صداي شاعر و ناقص تر از اين گداشتم برين برزين تو مبايلتون حالشو ببرين


از اين به بعد براي هر پست يه فايل صوتي هم حد اقل مهمان ما هستيد اگر خوشتون اومد بگين حتما ادامه بدم


يا علي http://www.easyul.com/dl/4034/mashdi hasan.3gp.html



نويسنده: ميرزا هادي قمي | جمعه 1 شهريور 1387 ساعت 1:34 صبح |

                                بسمه تعالي


باسلام وخسته نباشيداميدوارم که حالتون خوب باشه .اين برنامه درموردسلام کردنه .سلام کردن مسلمونا به هم ديگه ،باعث مي شه  ميان اونا انس والفت ايجاد بشه .چه خوبه  وقتي شوهر ازمحل کارش به منزل مياد  به همسرش سلام کنه ياهمينطورخانم خونه هر وقت  که ازخواب پامي شه خانم به شوهرش سلام کنه وبهتراينکه  درسلام کردن ،هريک برديگري سبقت گيرد.


سلام بايدباصداي بلندوواضح باشه  ،نه آهسته ونهان.بعضي اززن وشوهرهامي گوين ماکه هرروزوهرشب همديگررامي بينيم ونيازي به سلام کردن نيست وسلام کردن براي بيگانگان است.نه اين طورنيست بلکه سلام کردن ايجادمحبت وصفاوصميميت بين افرادمي شه گرچه زن وشوهرباشن.داستاني رانقل مي کنم تابراي آنهايي که مي گن مازن وشوهريم واحتياجي به سلام کردن نيست اين موضوع برايشان بازبشه:واعظي مي گويد:دوستي داشتم ثروتمندومرفه.روزي به من گفت:نمي دونم چه سري درکاره که زندگي من وهمسروفرزندانم باوجود آماده بودن همه گونه وسائل زندگي،روح ونشاط نداره،درصورتي که زندگي شما وامثال شماکه يک دهم درآمدوتوسعه ورفاه مارانداريدپرازشوق وشادي ونشاط است شما ازمابيشترمي خنديدوگونه هاي شما سرختر است وفرزندان شمابانشاط تروزنده دل ترند.


به اوگفتم شماباهمسرت سلام وخداحافظي مي کني ؟گفت نه،گفتم حال چندوقتي اين موضوع مهم اسلامي راآزمايش کن .درآنجاسري تکان داد،به علامت اينکه مثلاًمن ازمرض سل وسرطان مي گويم واوقرص آسپرين تجويز مي کند،ولي چندي بعدتشکرکنان نزدمن اومدوگفت به راستي نصيحت تومعجزه کرد.يک سلام کردن کوچک وناقابل،درخانواده ماروح ونشاط آورد،وقتي سلام نمي کردم،من درگوشه يي مي نشستم وهمسرم به دنبال کارهاي خانه مي رفت،ولي ازوقتي سلام مي کنم همسرم مجبوراست جوابي بدهد.همين سلام وجواب آسان ،اخم وگرفته رويي مارابه نشاط وگشاده رويي تبديل ودهان بسته مارابازکرد.بعدازسلام وجواب قهراًسخني ازاين دروآن درگفته شد،غصه هاوناراحتيهاي بازاروخانه فراموش گشت.خلاصه زندگي افسرده ومرده مارابايک دستورکوچک،رونق وحيات تازه اي بخشيدي وعشق وشوروشعف به خانه ماآوردي.


دراسلام آمده است که سلام مستحب وجواب آن واجب است،پس اگرهمسري سلام کنه همسروي جواب نده،علاوه برعواقب وخيم زندگي خانوادگي يعني اختلاف وکينه ونزاع وجدايي،خداوندعادل درروزقيامت،کسي که جواب سلام نداده باشد،عذاب مي کند.اميدوارم درميان خوانندگان زن وشوهري نباشن که به خاطرکدورت واختلاف،به يکديگرسلام نکننديااگريکي سلام کرد،ديگري جواب ندهدياجواب سردي دهد،اگرخداي ناکرده –چنين افرادي هستندبدانندکه شيطان براونها سوارشدوازهواي نفس خودپيروي مي کنند.


خلاصه اينکه به زن وشوهري که هرکدام شجاعت اخلاقي وصراحت لهجه بيشتردارن ومي تواند برشيطان وهواي نفس خودغالب شود،توصيه مي کنم که:به همسرخودگرچه بااوکدورت داردسلام کند وبه اوبگويدکه سلام کردن من به اين معنانيست که من تسليم شدم.درموردکدورت واختلافي که دارم درقيامت ،درمحکمه الهي شکايت خواهم کرد.سلام کردم براي اينکه اطاعت شيطان رانکنم،ازهواي نفس خودپيروي نکنم وهمچنين دستوراسلام رااجراکنم.


حضرت علي عليه السلام  فرمودند:سلام کردن هفتادحسنه داردکه شصت نه تاي آن براي سلام کننده ويکي براي جواب دهنده است.


 



نويسنده: خانم صانعی | دوشنبه 24 تير 1387 ساعت 8:22 عصر |

بسم الله الرحمن الرحيم


با سلام و عرض عذر خواهي از تاخير بي اندازه طولاني ما.


دعا بفرماييد خداوند عزيز به حقير کمترين لطف بفرمايد تا بتوانم به در گاهش خدمتي انجام دهم .


در بحث حديث رسيديم به اينکه :


پيامبر اعظم عليه صلوات المصلين مي فرمايند :اي مردم ذاک علم لا يضر من جهله و لا ينفع من علمه (يعني اي مردم اين علم به حسب ونسب عرب و اشعار جاهلية و مانند اينها علمي است که ضرري به کسي که آگاهي بر اين علم داشته باشد نمي زند و نفعي به کسي که اين علم را بداند نخواهد داد.)


مرحوم ملا محسن فيض کاشاني . در اين جمله اني برداشت را دارد و اينگونه مي فرمايد که:منظور نبي مکرم اسلام صلي الله عليه وآله و سلم مي فرمايد :آنچه که اين مرد ، داناي آن است در حقيقت علم نيست ،عل حقيقي آن علمي است که دانستنش براي معاد و قيامت مفيد باشد . وندانستنش در آنروز زيان دهد . نه آنچه را که مردم بپسندند و وسيله جمع مال شود .


و بعد سه قسم ،علم مورد پسند شرع مقدس اسلام را بيان مي فرمايد.


1.     آية محکمة :که تفسير آن را اصول عقايد مي دانند (البته ترجمه همان است که ما در پست قبلي گفتيم .)به اين دليل که در قرآن کريم دلايل و براهين مبدا و معاد به لفظ آية و ايات که جمع آن است آمده است .اما آنچه را در قبل ما بدان اشاره کرديم (علوم عقلي)تقريبا مقدماتي است براي فهم بهتر اصول عقايد هر مسلمان و شيعه.


اما اصول عقايد شيعه بر 5 قسم است که سه قسم آن را اصول دين گويند که عبارتند از: توحيد ونبوت ومعاد .ودوتاي آن را اصول مذهب خوانند که عدل و امامت مي باشد. چرا که اين دو اخير را شيعه با سني بسيار متفاوت القول ميباشند و ما بمن الله و توفيقه در ادمه بحث ان شاءالله قول حق را در تمام مسائل بيان خواهيم نمود.


يا علي


6 جمادي الثانية 1429هجريه قمريه



نويسنده: ميرزا هادي قمي | سه‏شنبه 24 ارديبهشت 1387 ساعت 8:59 عصر |

تو ستاد بودم .يه نفر از زنجان براي ديدن دبير ستاد اومد بعد از کلي احوال پرسي گفت اگر براي ديدار با آقا(مقام معظم رهبري )کارت ورود به جايگاه ويژه مي خواين بگين بدم دبير ستاد هم اونجا گفت بله از خدامونه و سه تا گرفت براي خودشون و فرزندشون و راننده شون که با هم بتونن برن و هم ديگه رو گم نکنن .


من اونجا مي خواستم که بگم اقا به ما هم بدين اما چون بقيه اعضاي ستاد هم بودن و من هم عادت به درخواست هايي که احتمال رد شون هست ندارم هيچي نگفتم در عين حالي که هر سال هم دوست داشتم برم جايگاه ويژه واقا رواز اون جا ببينم اما قسمت نمي شد اما امسال با ديدن اين صحنه خيلي آتيش گرفتم گفتم خدا ان شاءالله امسال برام درست مي کنه و اين جريان گذشت


.


.


.


.


با بچه هاي مجمع شهيد چمران بودم (اونجا کار نظارتي مي کنم)که يهو دبير مجمع بهم گفت حاجي ميخواي کارت ويژه براي ديدار با اقا منم که قند تو دلم آب شد گفتم اره (نامرد مي خواست کار خودش درست بشه برا همين به ما اينو گفت)گفت پس برو از فلاني کارت منو بگير برا خودتم ميده منم از خدا خواسته موتورو سوار شدم  با سرعت به سمت خونه فلاني (البته اسمش چيز ديگه ايه اما...) خلاصه وقتي رسيدم ،اون آقا به ما دو کارت داد که بيا اين يکي اضافه هم برا هر کي که خواستي (چون کارت دبير رو به يک نفر ديده داده بود قبلش)ديگه دل تو دلم نبود روز سال تحويل هم که شب تا دير وقت بيدار بودم وصبحش تا اذان ظهر خوابيدم (البته اينم بگم که من سالم بر اساس آيه مبارکه قران سال قمري است نه شمسي به همين خاطر اعتقاد به لحظه تحويل سال و اين چيز ها ندارم) بعد پاشدم با عيال رفتيم منزل پدر خانمم و از اونجا رفتم به سمت حرم اصلا نمي دوني چه حالتي داشتم که نگو نپرس تا اون سال هيچ وقت به ديدار اقا با اون وقار که همراه با  عطش بود، نميرفتم اما هنوز مزه اش رو نچشيده بودم ثانيه ها برام تبديل به ساعت شده بود ولحظات هم برام غير قابل وصف.


 به هر صورت رسيدم به  حرم قدري معطل شدم تا اينکه رفيقام اومدن و با هم رفتيم صداي مردم از بيرون حرم ميامد و صداي مجري که داشت سين برنامه ها رو بيان مي کرد مردم شعار ميدادن  وهمچنان لحظه ها براي ما ساعت بود من که از شوق نمي تونم حرف بزنم هر قدم  که به حرم و در ورودي نزديک تر مي شدم انتظارم سختتر عطشم هم بيشتر نفسهايم کند تر و در سينه ها حبس تر که به لحظه اي که سالها انتظارش را مي کشيدم ميرسم، واي نگو از عشق که معنايش براي هيچ کس مشخص نيست الا اينکه آن را چشيده باشد همه چيز برايم بي معنا بود جز قدم برداشتن به سمت جايگاه و حرکت به سوي ديدار معشوق دلها آري بعد ساعتي که نه سالهايي به آخرين (پنجمين )مکان تفتيش بدني رسيديم بعد از رد شدن از آنجا ديگر توان ايستادنم نبود که انگار دلربايي با قدرت  بي نهايت بالا دلم را به سوي خود مي کشاند و من بدون اينکه از رفيقان همراهم يادي آورم نا خواسته قدم به قدم جلو مي رفتم صدا واضح تر مي شد آقاي طبسي مشغول صحبت بودند اما شوق دل سمت ديگري بود .از در صحن وارد شدم و همان جلو نزديک در نشستم وقتي نگاهم به بالا افتاد نبضم نشست و قلبم شکست چرا که صندليي که قرار بود مقام معظم رهبري بر روي آن تکيه کنند و الان جناب آقاي طبسي توليت آستانقدس بر روي آن مشغول ارائه گزارش کار 1386 بودند ديده نميشد واي اين همه شوق  اين همه عطش نمي شود از اين جا ديد که همان جاي معمولي ها بهتر بود لا اقل هرچند دور اما زيارتش مقدور بود  آري با ناراحتي دل نشستم اما بعد از اينکه توليت آستانقدس رضوي عليه السلام  سخنرانيشان به اتمام رسيد و تا مجري برنامه اعلام سخنراني مقام معظم رهبري را به عنوان برنامه بعدي خواند و همزمان با ورود آقا ديگر نا خواسته همگان بلند شدند و مردم هم مرا که بلند شده بودم همراه خود بردند تا جايي که مکان نشستن مشخص شد و بارقه عشق دوباره به فوران امد که نه تنها آن صندلي را بلکه چهره زيباي آن دلبر عشاق زمين را همان کس که برايش تمام نفسم را همان وقت که خواهد به فدايش بنمايمبه عيان آمد و شد قسمت من تا که ببينم رخ آن گلبن گل را ومن هم مانند تمام کساني که اطراف من بودند نا خواسته شروع به گفتن نمودم دست خودم نبود آنجا ديگر برايم هيچ چيز واقعا  معنا نداشت جانم از تن بيرون مي رفت و باز به شوق ديدارش برمي گشت که مبادا لحظه اي از ديدارش محروم بمانم اري چهره اش نوراني بود نه نه اشتباه گفتم نور از چهره او معنا  مي گرفت وکسب نور مي کرد آري اين شد تا شايد از آن نور تو را هم کمي عيان شود و ملموس باور نداشتم توانسته ام آن چهره به حق نوراني را از اين نزديکي در فاصله اي کمتر از 30 ،40 متر ببينم نه دست خودم نبود من هم شروع کردم : صل علي محمد بوي خميني آمد


بله آمد با چه جلال و شکوهي هم امد ، امد که دلم را با خودش برد مرا که تا به آن لحظه تمناي وصالش در دل بود آنجا با فرياد شوق بر آوردن که: صل علي محمد    بوي خميني آمد           از دل بيرون مي ريخت


آري به لحظه وصال رسيدم مستش بودم مست تر شدم ديوانه اش بودم بي آنکه ببينمش اما حال ديده ام از حد ديوانه گي هم گذشته ام نميدانم واقعا نميدانم چگونه آن لحظه را ترسيم کنم بلکه نمي توان آنرا ترسيم کرد لذت عشق را بيان کردن فقط بيان الکنن نويسنده يا  گوينده را مي رساند


که مي تواند ، واقعا که  ميتواند لذت عشقش را به ديگري بچشاند هم چنان مست بودم و در عين حال به تمامي کلماتش گوش جان سپردم فرا گرفتم فهميدم و از دستوراتش برنامه سياسي امسالم را طراحي کرم که نو اوري و شکوفايي را شعار اين سال قرار داد . و اينک مي گويم سيد علي : من فداي تو که نه بي ارزشم اما فداي آن چشمان با ارزش تو که قطعا به مولايش نظر دارد ميشوم .اما از لحظه جدايي هيچ نگويم که تلخ است و تلخ است وتلخ ودلسوز  در آخر با تمام جان مي گويم


واي اگر خامنه اي اذن جهادم دهد


ار تش دنيا نتواند که جوابم دهد 


و


اي رهبر آزاده آماده ايم اماده


 


ببخشيد که اگر طولاني شد اما وصف العشق نصف العشق


يا علي



نويسنده: ميرزا هادي قمي | يکشنبه 4 فروردين 1387 ساعت 8:16 عصر |

با عرض عذر خواهي از اين که يه مدت ما نبوديم مي خواستم بگم که علتش اينه که به جهت شغلمون ما در  اين ايام يکم زيادي سرمون شلوغه برا همين ان شاءالله ما رو مي بخشيد.اما


امروز مي خوايم بگيم که از کجا شروع کنيم(تو هم مارو گرفتي ها الان 5تا پست فرستادي که از کجا شروع کنيمحالا باز امروز مي گي از کجا شروع کنيم.)باشه ببخشيد منظورم اينه که امروز اگر بحثمون کامل بشه مي فهميم که بحث اسلام را بايد از کجا شروع کنيم.و از اين هفته به بعد شروع مي کنيم.قبول ؟


هفته پيش قول داده بوديم که بگيم چه علمي به درد مي خوره و از حديث جواب بگيريم باشه ج.اب اينه که اي مردم دنيا بدونيد که علم سه قسمت هست که رسول الله ما شيعيان اون رو برا همه مردم بيان کرده واين سه قسمت هم شامل:


1-آيَةٌ مُحْکَمَةٌ


2-فَريضَةٌ عادِلَةٌ


3-سنة  قائِمَةٌ


بعد رسول الله مي فرمايد هر چه غير از اين باشد فضل است .


همينچهار لفظ توضيح دارد تا ما بفهميم که چه علومي نزد رسول مکرم اسلام که در آستانه رحلت جانگذازشان هستيم مورد قبول هست واما توضيحک بسيار کوچکي راجع شماره 1


آية در زبان عرب به معناي دليل است ودليل مجکمي که در اينجا بيان شده است به همين معناست يعني دليل هاي نحکم که با عقل ثابت شود پس با اين توضيحات علومي مثل فلسفه ،منطق و علوم استدلالي قابل قبول است که من جمله اين علوم علم عقايداست که اولين بحث ما هم از اين علم شروع ميشود.


فعلا بسه


از نظزاتتون مارو مستفيض کنيد.


خدا نگه دارتون ضمن عرض تسليت به مناسبت شهادت حضرت رسول و امام حسن کجتبي و امام رضا عليهم السلام


دختر بدر الدجا امشب سه جا دارد عزا ‏‏‏‍‍‍                                             گاه مي گويد حسن گاهي پدر گاهي رضا



نويسنده: ميرزا هادي قمي | يکشنبه 12 اسفند 1386 ساعت 8:8 عصر |

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[1/6/1387- 1:34 ص] اومديم که اومده باشيم
[24/4/1387- 8:22 ع] آموزه هاي زندگي 2
[24/2/1387- 8:59 ع] ششمين قسمت (از کجا شروع کنيم
[4/1/1387- 8:16 ع] ديدار با آقا در مشهد
[12/12/1386- 8:8 ع] پنجمين قسمت ازکجا شروع کنيم
[آرشيو شده ها]